|
عاشق پاک خود را به سرنوشت بسپار وایمان داشته باش دلهای پاک وبی گناه تقدیرزیبادارن....
| ||
|
این دلم امشب بد گرفته بد دوسدارم دادبزنم اما نمیشه کاش میشد دلامونو مثل خونه هامون هی بزرگتر میکردیم تا جای همه ی غصه ها میشد جای همه ی همشون خیلی دلم تنگه تنگ ..... روزام میگذره اما به سختی خیلی سخت گاهی حس میکنم دیگه نمیگذره خودمونیما زندگی خیلی سخته خیلی.... " گاهی فریادها ازسکوتند و گاهی سکوتها از فریاد من اینجادرفریاد سکوتم تنها بودن را میشمارم و فراموش میکنم که میشود تنهایی را شکست......" "وارسته" [ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 20:58 ] [ غمی ازسینه ی فراق ]
[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 20:55 ] [ غمی ازسینه ی فراق ]
یه دوست گلی دارم که ۱۲شایدم۱۳ساله که با هم دوستیم. دوستیمون از پشت نیمکتا شروع شد بقول خودش رفیق فابریکم.... دانشگام با هم قبول شدیم فکرشو بکن دنیا بهشت بود واسم حتی اگه تو جهنم میبودم سنگ صبورم بود واسه من همه چی بود اما حالا داریم ازهم جدا میشیم منی که عادت کردم هر روز با صداش از خواب بلند شم . باهاش گریه کنم .بخندم . باهم شیطنت کنیم چیکار کنم خدایا ؟؟؟؟؟ اونم تو این شرایط دلم واسش از تنگی میترکه گلم ۶۹۳۲۱خیلی دوستت دارم بچه ها دعا کنید هر جا بره خوشبختی و خوشحالیم باهاش بره شمام دوسدارم
[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 13:2 ] [ غمی ازسینه ی فراق ]
بچه که بودم... مدام دستم را از دستان نگرانی که مرافبم بود رها می کردم... و آرزو می کردم یکبار هم که شده... تنها از خیابان زندگی رد شوم... حالا که دیگر نمی شود بچه بود... و فقط می شود عاشق بود از سر بچگی... هر چه وسط زندگی سر به هوا می دوم... هیچکس حاضر نمی شود دستم را بگیرد... و برای لحظه ای حتی مراقبم باشد...
[ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 20:13 ] [ غمی ازسینه ی فراق ]
یه رسمی داریم بین بچه های هم خونه تو دانشگاه وقتی یکی یه مشکلی داره هر وقت بیادش میافتیم به نیتش واسش قد دلمون صلوات میفرستیم بی هیچ منتی.....
یه رسمی ام هست که حدودا" یکساله عادی شده بینمون و تبدیل به عادت همیشگی شده هر روز سر یه ساعت خاص واسه دل خودمونو ودنیاهامون ۱۲ بار سوره قدررو میخونیم........ داشتم قدر میخوندم سر ساعت۲۲ اونقدارامشش عجیب بود دوست داشتم با هاتون قسمتش کنم
[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 22:34 ] [ غمی ازسینه ی فراق ]
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.» پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود! پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!
پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود
در یخچال را باز می کند عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند پسرک این را می داند دست می برد بطری آب را بر می دارد ... کمی آب در لیوان می ریزد صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "
پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ... [ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 10:25 ] [ غمی ازسینه ی فراق ]
امروز صبح که ازخواب بیدارشدی ،نگاهت میکردم؛ وامیدواربودم که بامن حرف بزنی ،حتی برای چندکلمه، نظرم رابپرسی یابرای اتفاق خوبی که دیروزدرزندگیت افتاد،ازمن تشکرکنی. امامتوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که میخواستی بپوشی. وقتی داشتی این طرف وآن طرف می دویدی که حاضرشوی فکرمیکردم چنددقیقه ای وقت داری که بایستی وبه من بگویی:سلام؛ اماتوخیلی مشغول بودی. یکبارمجبورشدی منتظربشوی وبرای مدت یک ربع کاری نداشتی جزآنکه روی صندلی بنشینی. بعد دیدمت که ازجاپریدی.خیال کردم میخواهی بامن صحبت کنی؛امابه طرف تلفن دویدی ودرعوض به دوستت تلفن کردی تاازآخرین شایعات باخبرشوی. تمام روزباصبوری منتظربودم. بااونهمه کارهای مختلف گمان میکنم که اصلاوقت نداشتی بامن حرف بزنی.متوجه شدم قبل ازناهارهی دوروبرت رانگاه میکنی، شایدچون خجالت میکشیدی که بامن حرف بزنی، سرت رابه سوی من خم نکردی. توبه خانه رفتی وبه نظرمیرسیدکه هنوزخیلی کارهابرای انجام دادن داری. بعدازانجام دادن چندکار،تلویزیون راروشن کردی. نمیدانم تلویزیون رادوست داری یانه؟ درآن چیزهای زیادی نشان میدهندوتوهرروزمدت زیادی ازروزت راجلوی آن میگذرانی؛درحالیکه درباره هیچ چیزفکرنمیکنی وفقط ازبرنامه هایش لذت میبری... بازهم صبورانه انتظارت راکشیدم وتورادرحالیکه تلویزیون رانگاه میکردی،شام خوردی وبازهم بامن صحبت نکردی؛موقع خواب...،فکرمیکنم خیلی خسته بودی. بعدازآنکه به اعضای خونوادت شب بخیرگفتی،به رختخواب رفتی وفورا"به رختخواب رفتی. ...اشکالی ندارد. احتمالا"متوجه نشدی که من همیشه درکنارت وبرای کمک به توآماده ام. من صبورم،بیش ازآنچه توفکرش رامیکنی. حتی دلم میخواهدیادت بدهم که توچطوربادیگران صبورباشی . من آنقدردوستت دارم که هرروزمنتظرت هستم. منتظریک سرتکان دادن،دعا،فکر،یاگوشه ای ازقلبت که متشکرباشدخیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خب،من بازهم منتظرت هستم؛ سراسرپرازعشق تو به امیدآنکه شایدامروزکمی هم به من وقت بدهی. آیاوقت داری که این رابرای فرددیگری هم بفرستی؟ اگرنه،عیبی ندارد،میفهمم وهنوزهم دوستت دارم. روزخوبی داشته باشی.....
دوست ودوست دارت خدا. ************************************
دربی بیکران زندگی،دوچیزافسونم میکند: آبی آسمان راکه میبینم ومیدانم که نیست، و خداراکه نمیبینم ومیدانم که هست...
[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 23:3 ] [ غمی ازسینه ی فراق ]
[ جمعه یازدهم آذر 1390 ] [ 22:20 ] [ غمی ازسینه ی فراق ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||